علم نور است.با نور مي توان نگريست نه در نور. نور بيني كور بيني به همراه دارد
سلام دوستان خوبم
افکاری دارم که می خوام بنویسم ولی نمی دانم از کجا شروع یا چطور جمع بندی کنم ؟
سیارات - فاصله- سرعت - نور - تصویر - صوت-قابلیت مغز انسان - نوابغ و دانشمندان - سفر به فضا - سفر به ماورآ- -خدا- زندگی - مرگ - معراج پیامبر - حضرت علی -علم - عرفان - تمرکز- عشق - هدف از زندگی - همه اینها مطالبی است که در ذهن خواب آلوده ام رژه می روند و فکر می کنم که به راستی :
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
من یکسری مطالب رو از جمع همه اینها می خوام بنویسم مطالبی که درست و غلط بودنش رو نه تنها من بلکه هنوز هیچ دانشمندی با علم نمی داند و فقط بزرگان عرفان و سالکان پیشرفته شاید بدانند ؟ الله اعلم ... ولی بی هیچ غرضی تراوشات ذهنیم را می نویسم تا هرازگاهی فکر کنم و شاید کمکی برای آدم شدنم باشد
از کجا شروع کنم ؟
من فکر می کنم همه اعمال ما در سطح جهان وجود خواهد داشت و می ماند و هیچ عملی از این دنیا حذف نخواهد شد و شعور کیهانی به همه چیز نظم بخشیده است حال آنکه ما در علم هنوز آنقدر ضعیف هستیم که ندانم های بسیار داریم که فعلا جوابگو نیست و من می دانم روزی خواهد رسید که به همه چراها برسیم حال آنکه الان هم انسانهایی هستند که رسیده اند نه از راه علم از راه عرفان با تمرکز و ذکر و ریاضت ولی آنرا که خبر شد خبری باز نیامد!!!!پس از این بزرگان چیزی دستگیر ما نمی شود مگر ما هم در راه شناخت خداوند به تزکیه بپردازیم تا شاید روزی پرده از جلو چشمانمان بر آفتد که
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
من فکر می کنم آخر علم و عرفان به یک نقطه میرسند ولی علم خیلی دیرتر و عقب تر است ...
شنیده ام می گویند مغز انسان قابلیت هایی دارد که حتی بزرگترین نوابغ و دانشمندان حتی درصد قابل توجهی از آن را استفاده نکرده اند و اگر انسان روزی بتواند از تمام قابلیتهای ذهنش استفاده نماید دیگر فرای انسان است البته این استثنا شامل بزرگان و عرفا می شود و من نمی دانم که آنها چقدر از این مغز ناشناخته را استفاده کرده اند ولی بی شک از نوابغ بیشتر و خیلی بیشتر است . حال روی صحبتم خودمانی تر است . فکر میکنم به اینکه روزی خواهد آمد که ما به سرعتی بالاتر از سرعت نور دست پیدا می کنیم
هنگام سرچ درباره سرعت نور و اینکه بالاتر از این سرعت هم سرعتی کشف شده خواندم دانشمند ی به نام کیورکیو مى نویسد: «...ولى یک سرعت وجود دارد که آنى نیست و در یک لحظه از یک سر جهان به طرف دیگر اثر مى کند و آن سرعت تأثیر امواج نیروى جاذبه مى باشد.»
اگر در همین آن، در انتهاى جهان یک کهکشان که داراى دها میلیون خورشید است ناگهان جدا شده و مبدل به امواج گردد نیروى جاذبه به طورى عکس العمل نشان مى دهد که در همین لحظه نظام جهان متعادل مى شود و اگر این طور نبود همان ثانیه که آن کهکشان تفکیک و مبدل به امواج گردید دنیاى خورشید ما هم باید نابود گردد...و این خود مى رساند که تئورى سرعت نهایى(نور) یک نظریه قاطع و مسلّم نیست و ممکن است در پرتو اکتشافات آینده این مطلب روشن شود که حتّى جسم خاکى در شرایط خاصّى(نه در هر شرایطى) بتواند سرعتهاى مافوق سرعت نور -شاید چیزی شبیه به سرعت تفکر- داشته باشد و در این صورت مشکل زمان در حرکت حل شود چرا که با توجه به فرمول معروف نسبیت اینیشتین حتی می توان به این نتیجه رسید:
E=mc2
در این فرمول معروف انیشتین که تقریبا همه ما در دوره تحصیل خوانده ایم و نمی دانم کدامی شما به عمق این فرمول فکر کرده اید همه می دانیم که می گوید :
<<<<اگر جسمی سرعتی برابر سرعت نور پیدا کند تبدیل به انرژی می شود>>>>
یعنی اگر این جسم خاکی این سرعت را پیدا کند دیگر جسمی در کار نیست و هر چه هست انرژی است شاید چیزی از جنس همان شعور کیهانی یا هر چه می خواهید بنامیدش
و حال اگر سرعت به سرعت مافوق نور برسد چه خواهد شد؟ در حال حاضر علم به لطف جناب اینشتین تا بدینجا پاسخگوی ماست و ما تا سرعت نور را به اثبات رسانده ایم و با تلسکوپهای پیشرفته ستارگان را رصد می کنیم - و اگر در حال حاضر می گوییم فلان ستاره یا ابر نو اختر 11میلیاردسال نوری با ما فاصله دارد و در این ستاره آثار زندگی یافت نشده نه آنکه در حال حاضر در آن زندگی نباشد آنچه را که ما امروز می بینیم تصویری است که 11 میلیارد سال پیش از امروز از آن ستاره با سرعتی برابر نور برای تلسکوپ هابل ما ارسال شده است و وقتی به چشم ما می خورد دیگر 11 میلیارد سال از ارسالش گذشته است و در همان ستاره اگر کسی همزمان در حال حاضر ما را رصد کند چیزی بنام زمین نمی بیند زیرا آنچه را می بیند نوری است که ۱۱ میلیاردسال قبل منتشر شده و اکنون به او رسیده و آنکه عمر زمین ۴ میلیارد و ۶۰۰ میلیون سال بیشتر نیست ؟؟؟.
از همه این گفته ها می خواهم اینگونه برای سر و سامان دادن به افکارم نتیجه گیری کنم که شاید روزی برسد که آژانسهای مسافرتی به جای سفرهای پیش پا افتاده کشورهای خارجی تورهای فضایی در نقاط مختلف فضایی بگذارند با امکانات تماشای دورانهای مختلف همین کره زمین خودمان مثلا فاصله را در نقطه ای از فضا محاسبه کنند که درآن فاصله با فلان سرعت --که مسلما سرعت نور نخواهد بود-- مثلا مسافران می توانند دوران پیامبران دلخواهشان را ببینند و یا دوران حکومتهای مختلف و تاریخهای مختلف یا زمان ساخت اهرام مصررا ببینند و این سفرها بطور مثال به سفرهای زیارتی یا تاریخی و علمی... تقسیم شود و برای هر تور باید مکان و زمان مناسب همان روز محاسبه گردد و یک تصویر از لحظه را می توان مکرر در نقاط مختلف زمانی و مکانی دریافت کرد ...
عجیب است ولی فکر می کنم روزی عملی گردد و شاید دیری نمانده باشد ... و اینجاست که شاید بتوانیم ذره ای از گفتاری که درباره حضرت علی شنیده ایم را نیز درک کنیم که چگونه در یک زمان در خانه چند نفر رویت می شدند و به افراد مختلفی کمک می رساندند آن در یک زمان نیود بلکه ایشان چنان به معرفت و شناخت الهی رسیده بودن که زمان را بسط داده بودند و با جسم ماورای این جسم خاکی که با سرعتی غیر از این سرعتهای کشف شده به ملاقات آنان می شتافتند و طی الارض می نمودند ... تمرکز و دکر و ریاضت به ایشان قدرتی در سایه معرفت و عرفان داده بود که معلوم نیست چند سال دیگر علم بتواند به ذره ای از اینها دست یابد...
--------------------------------------------------------------
پی نوشت:
جالب دونستم مطلبی را از جانب اینیشتین در مورد فرمول نسبیتش بیاورم
اینشتین چنین می نویسد:
عکس این فرمول چنین می شود:
E
=
m
c2
که من-اینشتین- آنرا"فرمول معاد جسمانی" نامیدم
یعنی اگر بخواهیم برعکس عمل کرده و انرژی را
به ماده تبدیل سازیم، باید سرعت نوری انرژی
را کاسته و کاهش مکرر داده ، تا نور
مذکور، آرام آرام متراکم شده و مبدل به ماده شود.
پس من-اینشتین-با اثبات این فرمول-معاد جسمانی
- عکس فرمول نسبیت..........
مضافا" اینکه - خارج از
بحث فیـزیک - چنین اتفاقی خیلی خیلی به ندرت و
کم در طبیعت رخ میدهد که ماده ای به انرژی بـدل
شود!
بر روی ما نگاه خـــــدا خنده میــــــزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهــــدان سیه کار ِ خرقه پوش
پنهــــان ز دیدگاه خدا مـِـی نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گنــــاهی سیه شود
بهتــــر ز داغ مُـهر ِ نـــــماز از سر ریـــا
نام خدا نبــــردن از آن به که زیـــــر لب
بهر فریب خلق بگویی خـــدا ! خـــدا !
![]()
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
هر که با مرغ هــوا دوسـت شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
سلام دوستان جون
سریع اومدم اینو بگم و برم که خیلی کار دارم ... الان شهردار دوره قبلی اومد اداره و من از پنجره اتاقم دیدم داره از ماشین پیاده میشه به دو رفتم تا ببینمش واقعا لایق شهرداربودن بود یک انسان خوب جنتلمن با سواد با ادب و فهمیده و کارآ که از نیروهاش به بهترین نحو و تخصصی استفاده میکرد و چند کار مهم در مدت شهرداری اش انجام داده بود از ۲۵ سال سابقش هم ۲۰ سال شهردار شهرهای خوب بود واسه شهر و مهمتر از همه اینکه منو خیلی قبول داشت و میگفت تو اگه دستت باز بشه یه نابغه ای! اینههههههههههه . ولی خداییش چقدر خوبه آدم در هر پستی محبوبیتش رو حفظ کنه ! وقتی رفتم دیدم همه همکارا به طرفش با عشق و دلتنگی هجوم آوردند و همه دوستش دارن آخه اینجا نیست و یه پست مهم در یکی از ادارات خوب تهران گرفته . خدا حفظش کنه .... ولی بر عکس الان همکارا دیدشون بدجوریه نسبت به .... خدا حفظش کنه کاش همه مثل اون باشن
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
![]()
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
- من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم.
![]()
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
راستی داداشی باز ماه کامل شد .
به یاد عزیز دور از خانه
![]()
| ||
|
|

دلم یه روستای کوچک با هوای پاک و عالی و یه خونه قشنگ می خواد مثل عکس که صبح با صدای قوقولی قوقو خروس از خواب بیدار شم و پنجره رو به طرف کوههای سر سبز باز کنم و یه عالمه هوای تمیز نفس بکشم و سر شار از انرژیهای مثبت بشم ... به دور از این همه استرس و جنگ اعصاب های شهری از محل کار تا ترافیک شهر ورانندگی و کلی آدمهای پوچ و منفی ... وای که من نمی تونم اینجا با این همه کلک و بد طینتی ها کنار بیام خدایا نمیگم من خوبم ولی من از جنس اینها نیستم واسه همین تحملشون نمی کنم... اینجا تو همین اداره هر کس واسه دیگری می زنه تا خودشو بالا بکشه هر کسی از زیر کار محول شده بهش در میره هر کسی در جستجوی راهیه که خودشو با باند و باند بازی بکشه بالا و ۴ نفر رو له کنه نه انسانیت هست و نه عاطفه نه وجدان ... همه جلو روی هم بهترین و پشت همدیگه بدترینن ...و یک مهره اون بالا که حتی رفتارشم خارج از ادبه ... نمی دونم سر چیزهای الکی با همه در میوفته هیچ کس دل خوشی ازش نداره اگر چه من مشکلی باهاش ندارم ولی گاها جوری رفتار میکنه که میخوام بندازم و برم .نه با من با همه و معاونش هم بدتر از خودش بسیار بد دهن. تازه مثلا جناب معاون تنها کسی که احترامشو نگه میداره تو شهرداری منم و بس وااااااااااای اینجا شهرداری جزء بدترین ارگانهای دولتی و نیمه دولتی است . همه... اگر چه من در این ۵ سال با ۲ نفر کمی شکر آب شد رابطم و بقیه واقعا از هر نظر قبولم دارن و آنها۲ نفرم جزحسادت و رقابت مسئله ای نداشتند ولی من از دست همه و همه سیاهکاریهاشون دارم اینجا پژمرده می شم ... موقعیت اجتماعی خوبی دارم و پست خوبی در شهرداری ولی به چه قیمت به قیمت از بین رفتن وجودم؟؟؟؟؟؟؟من این آدمهای سیاه رو نمی تونم تحمل کنم و نمی تونم کارم رو هم ول کنم میکم سیاه در صورتیکه هیچ بدی به من نکردن و شاید خیلی هم دوستم داشته باشن ولی می دونم سیاهن خدایا منو ببخش! نه می تونم بشینم تو خونه و یه زن خونه دار باشم و به دست شوهرم نگاه کنم و متکی به جیب اون باشم نه تحمل این دوروییها و نیرنگها رو دارم این آدمهای تو خالی مدعی !!!!
ولی وقتی سبک و سنگین می کنم می بینم از اون خانمها نیستم که به زندگیم برسم. برم کلاس بدن سازی. با دوستام قرار بذارم و بریم تفریح .پولهای همسرم رو بدون هیچ نگرانی از این بوتیک به اون پاساژ شیک به باد بدم و خرمن خرمن طلا از سر و گردنم آویزون کنم و پز بدم و بیام خونه بلمم جلو ماهواره و واسه نهار با منت غذایی درست کنم و کلی کلاس بذارم که خونه دارم !!! که حالم بهم می خوره از این زنانه بودن ها از خودم اگه بخوام اینجوری باشم احساس می کنم تهی هستم و کاریش هم نمی شه کرد نه من آفریده شدم که کار کنم و سختیها رو تحمل کنم ولی رئیس خودم باشم و به کسی متکی نباشم و در زندگیم حرفی برای گفتن داشته باشم چون نمی تونم جور دیگه ای باشم پس راضیم ولی کاش طبعم اجازه میداد و اونجوری بودم ...که افسانه خانم پس خلایق هر چه لایق !!!!
فقط خدا جون تنها چیزی که نیاز دارم همون دهکده خوش آب و هواست که صدای خروس صبح زود گوشم رو نوازش بده و هواش تنم رو جون ببخشه و روحم رو زنده کنه ... و آدمهای زلالش قلبم رو جلا بده همه چیز مثبت . بجای این آدمهای سیاه آدمهای زلال می خوام همین ...
عزیزم بهم قول بده بعد از باز نشستگی بریم همون جا زندگی کنیم حتی اگر شده برای مدتی!!!!!!!
عذر نوشت: خانمهای خونه دار کد بانوهای ناز دوست داشتنی خوش به حالتون اینها رو نگفتم که ناراحتتون کنم گفتم بفهمین که خونه داری نعمتیه هیچ وقت هوس سر کار رفتن رو نکنین که اگه برین سر کار دیگه نمی تونین دست بکشین ... خوش باشین عزیزای دلم
زندگیمان را بهتر بسازیم
۱- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.
2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید
3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.
4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم….»
5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).
6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.
7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.
8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.
9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.
10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.
11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.
12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.
13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.
14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.
15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.
16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.
17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.
18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.
19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.
22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.
23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.
24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.
25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.
26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»
27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.
28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.
29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.
30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.
31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی در تماس باشید.
32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.
33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.
34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید…
35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.
36- کار درست را انجام دهید!
37- اغلب با خانواده در تماس باشید.
38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر… ممنونم.» «امروز به … دست یافتم.»
39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.
40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید
تو با خدای خود انداز کار و دلخوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
امروز اینترنت خونه قطع شد و نمی خوام شارژش کنم چون ممکنه تا چند روز دیگه کارای انتقالیم تموم بشه و واسه همیشه برم ... ممنون از همه دوستام که دعا کردند انتقالی من درست بشه که شد اونم چه جور !!! به زودی در شهر مورد نظر با پست فکر کنم خیلی خوب به امید خدا و به دعای همه دوستای خوبم مشغول به کار می شم و زندگی مشترکمون رو می سازیم ... البته من کمی از شروع و پایان ها می ترسم ,بازم می خوام واسم دعا کنین از عهده زندگی بر بیام من نهایت سعیم رو می کنم تا موفق باشم و شما هم دعام کنید و امیدوارم همه به هر چیزی که به خیر و صلاحشونه برسن ...
شکر خدای که هر چه طلب کردم از خدای با منتهای همت خود کامران شدم
قابل ستایش است خداوند بخشنده و مهربان که همه
سپاس ها و درود ها مخصوص است
ای منتهای بودن، ای دانش نهائی ، ای بعد بی نهایت
ای اوج شادمانی، بر شعور قلبی، آرامش درونی،
همزیستی ،تحمل ،ایمان ، خرد عطا کن
ما را به حکم بودن از بند تن رها کن
از بند خودپرستی، از خشم ، آز، شهوت ، نفرت،نجاتمان ده
از فیض لایزالت محروممان مگردان
تا قلب ما همیشه لبریز عشق باشد
در هر کجا که هستیم ، در هر مقام و منصب
همواره نام خود را آویز راهمان کن
مگذار یاد پاکت در ذهن ما بمیرد
مگذار یاد پاکت در ذهن ما بمیرد
آیا این مرد ایده آل تو است؟
(ببین به هر سازی بگی میرقصه حالا بی خیال قیافه)

می خواهم بروم صد متر سیم آخر ودو عد د طبل بیعاری بخرم بروم توی کوچه ی علی چپ بنشینم ببینم دنیا دست کیه! بابا دق کردم بس که خوب بودم! گل بودم بلبل بودم خانوم بودم عاقل بودم سنگ صبور بودم الهی همین سنگ صبور صاف بیاد بخوره روی مخ من !!!!

سخنرانی کوروش پس از فتح بابل
ای مردم بابل ما همه بندگان اهورا مزداهستیم…ما نه پیروزیم و نه شکست خورده!ما امروز در سراسر این سرزمین پهناور همگی با هم برابریم…همگی آزادیم…و همگی پاکیم.ما همگی دوستیم ما تنها یک دشمن داریم و دشمن همه ی ما اهریمن است و جز او دیگر سایه ای نیست.ما همگی نوریم…سربازان اهورامزداییم.از این لحظه من پادشاهی ام را براین مبنا در سراسر این خاک پهناور که به فرمان من است اعلام میکنم.ازاین پس نام شاهنشاهی ما هخامنشی خواهد بود و این را به یاد پدر بزرگ عزیزم که بخشیاز اندیشه های نیک او به من به ارث رسید به عاریه بر می دارم.ما از این لحظه اندیشه و دین هر کس را محترم خواهیم دانست.هر کس به دین خودش خواهد پرداخت هر کس نتیجه ی انتخاب خود را خواهد دید.هیچکس حق تجاوز به حقوق دیگری را ندارداز این لحظه تمام بردگان آزادند.من تمامی گناهکاران را از این لحظه بخشیدم هیچکس مغضوب من نیست هیچ بابلی از آن چه بوده نترسد این یک بخشایش عمومی است.و زنان بالشاسر که در حرمسرای بابل بوده اند از این لحظه آزادند مال و اموالی در حد بازرگانی ثروتمند به هر یک از شما داده می شودو بعد شما می توانیدبه هر جای ایران پهناور از هند تا مصر و از توران تا یونان که خواستیدبروید.
.شوهر شما مرده و شما وارثان او هستید داشته های شخصی خودتان را بردارید و از کاخ خارج شویدتمامی خزانه ی بالشاسر در میان مردم همین شهر به مساوات تقسیم خواهد شد.میان مرد و زن پیر و جوان و کودک تمایزی نیست.هر کس درقلمروی من به لطف اهورا مزدا زندگی میکند از حقی مساویبا همه برخوردار است.تمامی تبعیدیان با هزینه حکومت هخامنشی به شهر و کشورشان باز خواهند گشت.و با هزینه ی هخامنشی شهر ها و معابدشان دوباره راه خواهدافتاد.من تا زمانی که به تمام سخنانم جامه ی عمل بپوشانم در این شهر خواهم ماند.آری زمین مقدس است…ما نیز یک به یک مقدسیم…این اهورا مزداست که مارا مقدس آفریده..و ما جهان زیبا را زیبا تر خواهیم کردبرای چنین هدفی همگان کار خواهند کرد…همه به دین و زبان خویش خواهند پرداخت و همه آزادخواهند بود


روزگاریست غریب..زنده ایم..پس به شکرانه ی همین زنده بودن و هزار چیز خوب و دوست داشتنیه دیگه که داریم و میفهمیم که از خیلی چیزها زیادیش رو داریم میگیم.."شکر
حکایت خواندنی از دانشجویان ایرانی مقیم آلمان در زمان احمدشاه
عموسبزی فروش به جای سرود ملی!!
در بخش زنگ تفریح وبلاگ امروز تصمیم گرفتم یک حکایت خواندنی از سرود ملی برای تان بازگو کنم. . این مطالب را به نقل از فصلنامۀ «ره آورد» (چاپ آمریکا) شمارۀ 35، صفحۀ 286 – 287 آورده ام که اصل آن در سایت پرند موجود است. داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای دکتر بابک رضایی (نویسنده این مطلب) نقل کرده است:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزی فروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سبزی کمفروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زالزالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
|
تغيير فضاى خانه براى جريان انرژى مثبت چيدمان به شيوه فنگ شويى تغيير فضاى خانه براى جريان انرژى مثبت به كمك فنگ شويى فضاى داخلى خانه را اصلاح كنيد و انرژى هاى مثبت را به جريان اندازيد. خانه شما از اين پس مظهر آسايش، آرامش و نشاط خواهد بود. فنگ شويى در لغت به معناى آب و باد است و به هنر چيدمان محيط براى ايجاد تعادل و هماهنگى بهتر ميان انرژى هايى كه ما را احاطه كرده اند گفته مى شود. اصول فنگ شويى با زندگى هاى پراضطراب و خانه هاى مدرن ما مطابقت دارد.
|